|
فرشته ی قهرمان من امیر | ||
|
امیرحسین عزیزم
حرف بزن ،لب هاتو باز کن و حرف بزن.. صدام کن مامان...بگو مامان...بگو بابا وقتی از فشار درد های کاردرمانی به ستوه میای حرف بزن.. گریه هایت ، فریادهایت دمار از روزگارم در می آورند... بگو مامان..بگو بابا بگو از دل تنگی های دائم ... بگو از درد سینه... بگو از شب های تنهایی من و تو... بگو مامان...بگو بابا بگو از صدای بغض آلود بابا... بگو از چشمان نمناک مادر... بگو از درد ...بگو از درد...بگو از درد بگو از آدم های بی درد... بگو از انسان های رسوا... بگو از بی عدالتی ها... بگو از نامردی دنیا... بگو مامان..بگو بابا بگو از آفریدگار انسانها... بگو از خالق بی همتا... بگو چرا؟ چه چیزی هست این؟؟؟ قسمت ؟ یا که حکمت؟ تاوان ؟یا که تقدیر؟ بگو مامان..بگو مامان... بگو خدا ...بگو خدا...بگو خدا... بگو شفا...بگوشفا...بگو شفا... [ سه شنبه ۱۳۹۲/۰۳/۰۷ ] [ 19:38 ] [ مامان امیر ]
|
||
| [ طراحي : قالب سبز ] [ Weblog Themes By : GreenSkin] | ||